تبليغاتX
مشکات - هوووف....
مَثَلُ نورِهِ کَمِشکوة

بايد به كنايه حرف بزنم و نمي‌توانم.
بايد از فرسودگي بنويسم و نبايد.
بايد از دشواري بگويم و نمي‌شود.
بايد از بی حوصلگی بنویسم و ديگر چه بنويسم.
بايد از غم و خشم و بلا تکلیفی گفت، و نبايد گفت.
هوووف ...
از بيش و كم معركه زنهار.
بر خشم و غم مهلكه لعنت.
بشمار!

 

اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته

اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته

اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته

اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته

جادو و چشم‌بندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته

در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته

من خسته‌گرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته

بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته

ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته

ياران دل‌شكسته بر صدر دل نشسته
مستان و مي‌پرستان ميدان من گرفته

تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته

مولانا

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  |