|
|
|
|
|
۱-در تاریخ آمده است که در جریان جنگ نهروان که عده ای خوارج در مقابل علی(ع) ایستاده بودند، فردی نزد علی(ع) آمد و گفت: من نگاه به آن طرف می کنم، عایشه و طلحه و زبیر را می بینم. نگاه به این سو می کنم، تو و تعدادی از صحابی را می بینم. بالاخره من نمی دانم کدام بر حق هستید. علی(ع) در جوابش گفت: مشکل تو در آن است که حق را با افراد می سنجی. تو نباید بوسیله افراد و اشخاص حق را پیدا کنی و بسنجی. باید نگاه کنی و ببینی کدام یک از این افراد حرفشان بر حق است و افراد را با حق بسنجی.(نقل به مضمون) ۲-در تاریخ آمده است که روزی شاه ناسالمی در جمعی از یارانش مدعی شد که شیخ صفی الدین اردبیلی از دوستان من است. وقتی عده ای این خبر را به شیخ صفی دادند، وی که از نیکان روزگار و از شخصیتهای مطرح مذهبی به شمار می رفت، بوسیله الاغی راه پر مشقت را تا اصفهان پیمود. وقتی بر در قصر شاه رسید وی از شیخ صفی خواست که به قصر وارد شود تا استراحت کند و پذیرایی شود اما شیخ صفی گفت که من این همه راه آمده ام که فقط به تو بگویم که دوست تو نیستم. چون حدیث داریم که هر کسی در روز قیامت با آنانی که دوست بوده است محشور می شود. من اعلام می کنم که با تو دوست نیستم تا با تو محشور نگردم.(نقل به مضمون) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط صادق صدق گو
|
|
||