تبليغاتX
مشکات
مَثَلُ نورِهِ کَمِشکوة
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر
كان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز
باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست

گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت كه برو شه به خانه نيست
وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست

در دست هر كي هست ز خوبي قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن كانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل‌ست بي‌وفا
من ماهيم نهنگم عمانم آرزوست

يعقوب وار وااسفاها همي‌زنم
ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست

والله كه شهر بي‌تو مرا حبس مي‌شود
آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست

زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول
آن‌هاي هوي و نعره مستانم آرزوست

گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي‌گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي‌نشود جسته‌ايم ما
گفت آنك يافت مي‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپريرم عقيق خرد
كان عقيق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز ديده‌ها و همه ديده‌ها از اوست
آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

خود كار من گرشت ز هر آرزو و آز
از كان و از مكان پي اركانم آرزوست

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
كو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست

يك دست جام باده و يك دست جعد يار
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

مي‌گويد آن رباب كه مردم ز انتظار
دست و كنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابي‌ست
وان لطف‌هاي زخمه رحمانم آرزوست

باقي اين غزل را اي مطرب ظريف
زين سان همي‌شمار كه زين سانم آرزوست

بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق
من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  | 

دیروز به دلایلی نتونستم وبلاگم را به روز کنم و در باب میلاد امام رئوف و ولی نعمت ما ایرانیان حضرت ابالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) مطلبی بنویسم.

دیشب در عین بی حوصلگی و ناراحتی و با اعصاب داغون برای یکی از دوستانم که در مشهد ساکن است اس ام اس زدم که: «سلام این همسایه رئوفت را برسون و از قول من بهش بگو که امسال هنوز به ما عیدی ولادتت را ندادید ها! ما هنوز منتظریم و چشممون به دست شما.» 

 امروز با ۱ روز تاخیر حدیثی را از چهل حديث اخلاقي از امام رضا عليه السلام نقل می کنم. باشد که نام ما هم در طومار محبین و دوستداران حضرتش نوشته شود. (البته با تشکر از آقا سید صادق حسینی و وبلاگش که این حدیث را آنجا دیدم و آدرس سایت چهل حدیث را از سایت ایشان برداشتم و با مراجعه به سایت متن کاملش را برداشتم):

«إِذا كَذَبَ الْوُلاةُ حُبِسَ الْمَطَرُ، وَ إِذا جارَ السُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَةُ، وَ إِذا حُبِسَتِ الزَّكوةُ ماتَتِ الْمَواشى».
زمانى كه حاكمان دروغ بگويند باران نبارد، و چون زمامدار ستم ورزد، دولت، خوار گردد. و اگر زكات اموال داده نشود چهارپايان از بين روند.

 

پی نوشت:

آقای ابطحی پایین بعضی از مطالبش برای اینکه تاکید کنه این مطلب هیچ ربطی به شرایط جهانی یا خدای نکرده کشور و جامعه ما ندارد از کلام "بازم همین جوری" استفاده می کنه.بنده هم هیچ تعبیری از این حدیث ندارم و دلیل استفاده اش "همینجوری" بوده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  | 

در ۱۹/۸/۶۱ در کاشان متولد شدم. البته بین راویان محل اختلاف است که ۱۹ بود یا ۲۰ آبان اما چه کسی بهتر از مادرم که بر ۱۹ آبان صحه می گذارد!

اول قرار بود من اسمم صابر باشد و برادر مرحومم صالح که او زندگی در این جهان را تاب نیاورد و به سرای باقی شتافت و با مرگ خود زنگ خطری برای خانواده بصدا در آورد که برادرم نیز مریض است و شما نمی فهمید و من بعد از مدت مدیدی بیماری و بستری بودن در تهران صحیح و سالم به کاشان برگشتم. چون از قرار مسموع با توسل به ائمه هدی خصوصاً امام صادق (ع) حقیر از مرگ حتمی نجات یافته ام و در این دنیا ماندگار شده ام، پدرم به پیشنهاد پدربزرگ نام صادق بر من گذاشت.

هنوز باورم نمی شود که پای در ۲۷ سالگی گذاشته ام. مثل اینکه دیروز بود که دبیرستان و راهنمایی بودم. مثل اینکه دیروز بود که ترم اول دانشگاه بودم و با معاون آموزشی دانشگاه بحث کردم و الان ناراحتم که چرا برای حرف نامربوطش توی دهنش نزدم! (مثل سایر اشخاص و عزیزانی که توهین امیز با دانشجو صحبت می کنند و شیوه برخورد استاد و دانشجو را فراموش کرده اند و ارباب و رعیتی عمل می کنند).

میخواستم اولین عکسی که گرفته ام به همراه تعدادی دیگر از عکسهایم از مقاطع ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و..... را که حدوداً ۱۰ عدد می شد را اسکن کنم و روی "مشکات" بگذارم که نه وقتی برای این کار پیدا کردم و نه مثل ۲-۳ هفته گذشته دل و دماغ و حس و حالی داشتم (که ۱-۲ نفری دلیلش را می دانند!). فقط به این دو عکس بسنده می کنم:

عکسم برای ثبت نام در اول ابتدایی:

عکسم برای دانشنامه پایان تحصیلات دانشگاهی(همون مدرک سابق):

توجه نکرده بودم که چقدر موهام سفید شده.باورم نمیشد اینقدر موی سفید داشته باشم. بیخود نیست کسی باورش نمیشه من متولد ۶۱ باشم....

بگذریم، بهرحال. من رفتم توی ۲۷ سالگی. تولدم مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  | 

فارغ از اینکه در جلسه استيضاح امروز ، علي کردان با پررویی مثال زدنی و منحصر بفردش اين شعر را خواند، خدایی شعر قشنگی است و به دل می نشیند:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

 

مرتبط:

شعر بیژن نوباوه نماینده تهران در جواب شعر کردان:

نشنيده اي که زير چناري کدوبني
بر رست و بباليد بر او بر به روز بيست ؟

پرسيد از آن چنار که «تو چند ساله‌اي؟
گفتا «دويست باشد و اکنون زيادتي است»

خنديد ازو کدو که «من از تو به بيست روز
بر تر شدم بگو تو که اين کاهلي ز چيست؟»

او را چنار گفت که «امروز اي کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوري است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پديد که از ما دو مرد کيست»

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  | 

امروز که در مسیر موقع رانندگی دانش آموزان را دیدم که راهپیمایی می کنند. تازه یادم اومد که امروز ۱۳ آبان و روز دانش آموز است. ۱۰ سال به عقب بازگشتم و به زمان دانش آموزی و عضویت در شورای اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان. رئیس انجمن اسلامی دبیرستان هم بودم. برای روز ۱۳ آبان که سالگرد تاسیس اتحادیه هم بود توی سرما از ساعت ۲۴ روز ۱۲ آبان تا اذان صبح روز ۱۳ آبان مسیر راهپیمایی را از این صندلی های دسته دار کلاسی می چیدیم و روی ان هم عکس شهدای دانش آموز کاشان را می گذاشتیم. در برهه زمانی خودش کار قشنگی و جذابی بود. مسیر ۲ تا خیابون یعنی از میدان ۱۵ خرداد تا چهارراه کاشانی(خیابان شهید رجایی) و از چهارراه کاشانی تا میدان کمال الملک(خیابان باباافضل) و به طرف مسجد آقا بزرگ که محل تجمع بود را با حدود ۲۰ نفر دانش آموز از برخی دبیرستانها صندلی می چیدیم. غیر از سرمای هوا، صندلی آوردن از دبیرستانها و مجددا برگردوندنش ظهر ۱۳ آبان سخت ترین کارش بود.

توی اون جمع دوستانه و حال هوای نوجوانی روزگار خوشی را سپری کردم و تجربه های خوبی هم آموختم که بعدها حتی در فعالیتهای سیاسی از آن استفاده کردم. یادمه آخرین سالی که این کار را انجام دادیم (و من هم سوم دبیرستان بودم) موقعی که همه کارها انجام شد و راه افتادیم که بریم خونه، تازه فهمیدم دوچرخه ام پنچره و باید پیاده تا خونه برم.

یادش بخیر ساندویچ های سوسیس ۲ نونه که به بچه ها می دادم و اینکه خودم و آقای....... آخر همه می خوردیم که ۲ تا ساندویچ کوکتل بخوریم به جای یه سوسیس آلمانی ۲ نونه....!

امروز هرچی دنبال شماره موبایل یکی از دوستانی که آن زمان مسئول اتحادیه بود گشتم که باهاش یه تماس و حال و احوالی داشته باشم و یاد روزهای گذشته کنم، پیدا نکردم.

شنیدم الان اتحادیه مثل گذشته فعالیت فرهنگی خاصی نداره و........ .

بگذریم....

همینجوری به ذهنم رسید در این دفتر یاد ایام گذشته و جوانی کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  | 

شاید با خواندن تیتر این مطلب و شناخت کوتاهی از من عده ای تصور کنند که برای پدر شهیدم و مجاهدت و جانفشانی اش و یا درد دلهای ناگفته ام بنویسم. آنهم از نوع مطالبی که مدتی است در مراسم تشییع شهدا مد شد است و فرزند شهیدی با کلمات و گویشی احساسی، جماعت را تحت تاثیر قرار داده و با برگشت به سالهای طلایی مبارزه و دفاع و یادآوری آن روزهای خدایی، دست آخر کمی هم به صحرای کربلا می زند و از سیاست امروز می گوید و از تایید یکی و تقبیح دیگری سخن می راند....

نه، از کسی می خواهم بگوم که نه حیات سیاسی اجتماعی که هویت سیاسی خودم را از او دارم. کسی که درسهایی زیادی از صبر و تحمل، از اعتقاد به هدف، از ایستادگی بر آرمان و .... از او آموخته ام. قبل از دوم خرداد آشنایی با سیاست و به تبع آن دوستی با او، تفکرات و اندیشه هایی داشتم که اگر آن ها را ادامه می دادم، شخصیتی که از من در فضای کنونی کشور شکل می گرفت، بگونه ای بود که اگر مقدس نمایی راحث طلب و متحجر و در عین حال حامی دولت نبودم یقینا انسان بی تفاوت و بقول معروف سیب زمینی بودم که دنبال مستحبات است و ترک مکروهات و مباهات!

تا اونجا که یادم میاد بچه که بودم و همراه پدربزرگ و مادربزرگم دهه اول محرم میرفتم جهاد سازندگی برای زیارت عاشورا، بعد از مراسم سخنرانی می کرد اما اولین بار از نزدیک در ستاد خاتمی دیدمش و باهاش آشنا شدم. محور جمع بود و بقول برو بچه ها و رفقای قدیمی اش تو سپاه، ایدئولوگ. گاهی هم سخنرانی های پرشور و انقلابی در دفاع از خاتمی میکرد. یادمه مهمترینش روز معلم در سالگرد استاد مطهری بود که در جمع فرهنگیان و مردم سخنرانی قرائی کرد و از خاتمی و اندیشه اش و تطابق اندیشه روشنفکرانه او با مطهری گفت. بعد از ۲ خرداد که گیر امتحان دبیرستان افتادم و بعدش هم تابستون و تفریح و طبق معمول سنوات گذشته پیگیری کلاسهای حفظ قرآن. زمستان ۷۶ فهمیدم که جوونهای ستاد خاتمی تو یه مسجدی کنار داروخانه طبسی دور هم جمع هستن و جلساتی دارن و کارایی می کنن. پیش خودم گفتم ۵ شنبه که فرداش تعطیله اجازه می گیرم و برا اولین بار میرم اونجا. بعد نماز دیدم همون آقای روحانی که تو ستاد دیده بودمش میخواد حرف بزنه.

پیش خودم گفتم ای ول. حتما برا خاتمی و دوم خرداد که اون روزها نقل هر محفلی بود صحبت خواهد کرد اما دیدم اول صحبتش از نامه ۵۳ نهج البلاغه و خلاصه جلسه گذشته اش گفت. از حرفها و صحبتهاش چیزی نمی فهمیدم. ۱۵ سالم بود و اول دبیرستان بودم. یادمه اون روز خیلی با چرخ این ور و اون ور رفته بودم . صبح هم که خدا برکت بده تو زنگ ورزش بد فرم دویده بودم. حسابی خسته بودم... بین سخنرانی مدام مثل پیرمردهای ۸۰ ساله چرت می زدم. تازه جلو تریبون هم نشسته بودم که حسابی استفاده کنم. فقط گاهی با تن صدای بلند استاد از خواب می پریدم و دوباره می خوابیدم. کم کم پام به مسجد و کتابخانه و کانون فرهنگی اش باز شد. جمع صمیمی بچه ها با محوریت همان روحانی خندان و در عین حال متفکر هر جوان و نوجوانی که کمی دغدغه فرهنگی-سیاسی -اجتماعی داشت به خود جذب می کرد. مجذوب و دلبسته همین جمع و جوانانش شدم و کم کم توی همین جمع ماندم. هر کاری از دستم بر می آمد انجام می دادم از چسباندن روزنامه سلام در تابلو تا مسئولیت کتابخانه و خانه مطبوعات. مدتی هم عضو شورای کانون شدم و این اواخر هم مسئولیت کانون بر عهده ام بود.

سخن از کانون فرهنگی شهید بهشتی مسجد شامخی است و محوریت استاد و روحانی روشن اندیش و فرهیخته ای به نام احمد اسلامی.

وقتی قصد کردم چنین مطلبی بنویسم ابتدا با ادبیات رسمی و کتابی شروع کردم. مثل همان مقالاتی که گهگاه در طوبی و این ور و اون ور می نوشتم. اواسط متن دیدم دلم آرام نمی گیرد و می خواهم راحت بنویسم، شاید حالم بهتر شود. اصلا میخواهم با یکی صحبت کنم. دلم پر است و بغض راهی برای تنفس راحت نگذاشته است. شاید بعضی با خواندن مطالبم به من بخندند یا مرا به دروغگویی و جوگیری متهم کنند. خیالی نیست.

نمی دانم از کجا بنویسم. خاطرات روزها و این ۱۰ سال گذشته روابط و رفاقتمان جلو چشمم رژه می رود. از اردوهای کانون و جمع صمیمی و دوستانه بعد از جلسه تفسیر نهج البلاغه در مسجد یا از کوهنوردی و پیاده روی هایمان با مصطفی و اصغر و حمید و..... . ذهنم مشوش است و اعصابم به هم ریخته. فایلها که در ذهنم مرتب کرده بودم برای نوشتن در هم ریخته است . نمی دانم از چه و از کجا بنویسم.

مهرورزی های اخیر با او اخراجش از دانشگاه اعصابم را بهم ریخته است. نمی دانم مملکت و کشور به کدام سو می رود و اینها تا کجا می خواهند پیش بروند.

شاید بعضی بر من بشورند که این چه نامی است که برای مطلبت انتخاب کرده ای و پاچه خواری می کنی...! نام این پست از وبلاگم وام گرفته از کلام یک برادر! است. البته "برادر" با گویش و منظور امروزی نه به معنای واقعی. در جریان مشکلات و دردسرهای تلخ و شیرین در کش و قوس انتخابات مجلس هفتم (که قبلا برای آن مفصلا گفته و نوشته ام) برادری در حین گفتگوهای قبل و یا بعد از دادگاه (درست یادم نیست) که بعضی پرسش و پاسخ و بعضی بازجویی و.... می نامندش، با لحن خاص و خنده ای بر لب مرا فرزند معنوی اسلامی خواند که هر روز با هم هستید و با هم نشست و برخاست می کنید و در طول هفته با هم مرتبط هستید و ...... خلاصه نزدیک تریم فرد به او هستی. درست است که بدلیل موقعیت مکانی و زمانی و صحبتهایی که در ادامه اش این سخن را گفت بر او انتقاد شدید کردم و بقول معروف ابراز ناخرسندی و دلخوری از این تمثیل نمودم اما امروز با تعبیر خودم مهر تاییدی بر این سخن او میزنم و می گویم درست است. من فرزند معنوی استادم. البته یکی از چندین و چندتا.البته طبیعی است که پدر و فرزند در مواردی با هم اختلاف عقیده و نظر داشته باشند اما من نه اعتراف که فریاد میزنم چیزهایی از او آموخته ام که توصیف و شرحش در این مقال نمی گنجد و حاضرم برای دفاع از او هر کاری در توانم باشد انجام دهم. اما آنچه که فهرست وار بدان اشاره می کنم شمه ای است از آنچه در محضر استاد آموخته ام که بر مبنای "فاما بنعمت ربک فحدث" گفتن آنها را لازم، ضروری می دانم و چه نعمتی از این بزرگتر که اندیشه هایم شخم زده شد و افکارم رنگ و بوی تازه ای گرفت.

ای کاش عزیزان و اصلاح طلب نماهایی که امروز بر کرسی استادی دانشگاه کاشان تکیه زده اند و روزگاری نه چندان دور شاگرد استاد بوده اند کمی به گذشته خود برگردند و نه حق استاد و شاگردی که حق رفاقت را بجا آورند. همانهایی که مدتی پیش با انتخاب به اصطلاح هوشمندانه! خود نه تنها آبروی چندین چند ساله خود که سوابق و افتخارات خود را در طبق گذاشته به آستان دوست! تقدیم کردند و یا بعضی دیگرشان اشعری وار در لانه خود خزیده اند و با حقوقهای شیرین و اشتها آور بیخیال جامعه و مردمانش شده اند...  

من امام(ره) شناسی و خط امامی(ره) بودنم را از او دارم. اویی که بر کلام و سخن امام اشراف کامل دارد و با تبیین و تفسیر اندیشه امام(ره) برای جوانانی که تازه مرز ۲۰ سالگی را رد کرده بودند، بر خلاف تریبونهای رسمی و غیر رسمی، امامی عارف و روشنفکر و انقلابی در عین حال مصلحی دردمند را بر ما شناساند. لحن گفتار و طنین صدای آتشینش برای من یک نوستالوژی شده است که هنوز هم گهگاه با یادآوری آن گذشته های تکرار ناشدنی آهی از دل بر می کشم و امیدوار به تکرار چنین جلسات و جمعهای بی آلایش و صمیمی هستم. 

من آشنایی با علی(ع)، اندیشه ها و کلام گهربارش، مردم مداری و حقوق آنان در کلام امام (ع) را از تفسیر استاد بر نامه ۵۳ و شرکت (انهم نه مرتب) در سخنرانی های استاد در سال اول و دوم دبیرستانم دارم.

دلبستگی ام به انقلاب، امیدم به اصلاح وضع موجود، جلوگیری از افراطی گری و رادیکال شدن، تلاش برای حرکت به طرف جلو "حتی گام برداشتن بصورت موزاییکی و پله ای" و..... را از استاد آموخته ام. اینکه اگر این حرکت ما در ۲۰ یا ۳۰ سال دیگر جواب دهد و آیندگان و فرزندانمان به نیکی از ما یاد کنند را از استاد آموخته ام.

چرا نگویم وقتی جوانی که تازه قدم در راه سیاست ورزی و فعالیت سیاسی گذاشته بود کمی دلخور از بی احترامی و یا کم محلی برخی بزرگان می شد، این شیخ بود که پدرانه با ما به گفتگو می پرداخت ما را به آرامش فرا می خواند.

وقتی ما در زمینه اصلاحات سخن از کندی و مصلحت اندیش بودن خاتمی می راندیم او از فرق انقلاب با اصلاح می گفت و به جوان، جوانی کردنش، خلقیات و رفتار و شور و شعورش احترام می گذاشت و با تمام وجود هیجانمان را درک می کرد.

از چه بگویم؟ از اینکه در اولین تجربه سیاسی جدی من و نشستن در جمع آدم حسابی ها را در انتخابات مجلس ششم در سال ۷۸ از او آموختم برای هدف و آرمان چگونه باید نه خود که همه چیز را زیر پا گذاشت و بر همه نا ملایمات چشم بست. اینکه حتی اگر همه دوستان و همرزمان قدیمی ات به تو پشت کنند اینقدر استقامت بر عقیده ات داشته باشی که به تنهایی اندیشه ات را فریاد کنی. اینکه برای حفظ اتحاد و جلوگیری از تفرقه از همه چیز گذر کنی و به آینده بنگری. اینکه برای حفظ کودک تازه متولد شده "اصلاحات" که با هزار امید و در اوج ناباوری پا به عرصه گذاشته است چگونه باید "مادرانه" عمل کرد و حتی خویشتن خویش را فدا کرد و در جواب ما جوانان که "تا کی مادری کنیم"، ما را به سکوت فرا بخواند و به آینده ای روشن امیدوار سازد. اینکه...........

حتی بعد از این جریانات تلخ، قصد بازسازی رفاقتها و اتحاد و همدلی را داشته باشی حتی اگر دوستانت انگشت اتهام و توهماتی ناباورانه به سویت نشانه روند. در میان این مشکلات و سختی که متهم بیاید شاکی شود تو باز "مادری کنی" و برای حفظ کودک نو رسته ات تلاش کنی.

از او اخلاق سیاسی، پرهیز از تندروی آموخته ام. از او احترام به بزرگتر آموخته ام. در کنار او چیزهایی اموخته ام که نه من الان حضور ذهن دارم و یادم است و نه شاید خود او یادش باشد! اما در فعالیتهای سیاسی ام گاهی از آنها استفاده میکنم.

همین قلم زدن و ۴ کلمه نوشتن دست و پا شکسته در مطبوعات یا فضای مجازی را از او اموخته ام. حتی گاهی برخی کلمات را از او وام می گیرم. گهگاهی آهنگین نوشتن و گریز زدنم بر صحیفه نور امام(ره) تحفه شاگردی اوست.

آسمان چشمم بارانی است، صفحه مانیتور را تار می بینم اما باز هم نمی دانم از چه بنویسم. پراکنده گویی کردم و مطلب بی شیرازه ای نوشته ام.

از شیخ تقوا آموختم. نه تقوایی که واعظ غیر متعظ هر هفته بر منابر و تریبون ها ترویج و توصیه می کند که تقوایی که از او دیده بوده و می بینم. تقوایی که عشق محور شدن نداشته باشم. تقوایی که برایم شهوت معروفیت نیاورد و فقط برای اندیشه و هدفم کار کنم. تقوایی که کارم را نه برای نان و نام که برای "او"یی باشد که دنیا از اوست.

از شیخ احترام به استاد در عین افتراق و اختلاف فکری را آموختم. یادم می آید در جلسه ای مشغول سخنرانی بود و متوجه حضور مرحوم آیت اله یثربی نشد که خیر مقدمی به ایشان داشته باشد. بعد از جلسه که از جریان مطلع شد در اسرع وقت با ارسال نامه ای از وی عذرخواهی کرد. 

وقتی بچه های انجمن اسلامی دانشگاه برای تهیه ویژه نامه پاسداشت استاد با من مشورت کردند به انها گفتم خودش به شما مطلبی از گذشته و فعالیتهایش نخواهد گفت. آنها هم دست به دامن من شدند که در مکانی با حضور شیخ، من با او هم کلام شوم از خاطرات و سخنانی که در گذشته و جسته و گریخته برایم گفته است از وی پرسش کنم و شاید او سخنی بگوید. در ابتدا راضی نمی شد. حتی می گفت از معرفی وبلاگ استفاده کنید یا من خلاصه ای می نویسم که بعدا می اورم که من با شناختی که از او داشتم و می دانستم چنین کاری را نخواهد کرد همانجا باب گفتگو را باز کردم. ادعا می کردم او را شناخته ام. نسبت به سایرین خصوصاً در چند سال اخیر بیشتر با او بوده ام. در جمع بچه های کتابخانه و یا جانبازان و ایثارگران از گذشته او کم و بیش می دانم اما وقتی لب بر سخن گشود و با خاطرات گذشته اش را مرور کرد دیدم هنوز او را نشناخته ام.

می دانستم انقلابی بوده و عضو شورای راهبری انقلاب در کاشان اما نمی دانستم به سقز و کردستان برای بردن نوار اعلامیه میرفته است با علمای مطرح امروز همرزم بوده است.نمی دانستم در قم به همراه دوستانش گروه فعالیت مبارزاتی برای پخش و توزیع نوار و اعلامیه امام تشکیل داده بوده است.

می دانستم در دفتر محسن رضایی و دفتر سیاسی سپاه و ستاد مرکزی سپاه فعالیت داشته اما نمی دانستم بعد از جریان قطعنامه آقای..... برای سخنرانی خودش وی را فرا می خواند که من در تحلیل و سخنرانی ام چه بگویم و او هم تحلیلش را از پیام استقامت امام در قبول قطعنامه می گوید. 

می دانستم در دانشگاه اصفهان درس می داده است اما نمی دانستم با حکم دکتر معین عضو شورای جهاد دانشگاهی دانشگاه اصفهان بوده.

می دانستم از زمان مدرسه عالی علوم کاشان تا تبدیل ان به تربیت معلم و سپس دانشگاه کاشان استاد بوده است اما نمی دانستم برای مسئولیت دفتر نهاد در اول انقلاب به او پیشنهاد داده اند اما او "شان امام را بالاتر از ان می بیند که طلبه ای مانند او نماینده اش بشود" .

می دانستم حتی حاضر نبوده است حقوقی و حق الزحمه ای از سپاه برای حضورش چه در سپاه کاشان و چه در سپاه مرکز دریافت کند اما نمی دانستم وقتی برای حضورش در سپاه مجبور به استخدام می شود و جوان گزینشگر به دکتر شریعتی توهین می کند اسلامی بر او می شورد و به او اجازه نمی دهد به معلم انقلاب توهین کند و او را کم سن تر و در عین حال کوچک تر از آن می خواند که بخواهد دوران انقلاب و خدمات دکتر شریعتی را به یاد اورد تا بخواهد او را تکفیر کند و عطای استخدام را به لقای او می بخشد.

می دانستم به معلمی نه به چشم شغل به به عنوان عشق می نگرد و تعلیم و تعلم را عبادت خود می داند، می دانستم خاضر نیست یک لحظه از کلاس و درس دادن خود را با هیچ چیزی عوض کند اما نمی دانستم وقتی بچه اولش در بیمارستان در حال به دنیا امدن بود استاد هوای برفی و سرد زمستانی در اتوبوس به طرف دانشگاه اصفهان می رفت.

می دانستم طلبه مرحوم آیت اله یثربی بوده است و با ایشان اختلاف نظر داشته اما نمی دانستم که به آیت اله یثربی نامه نوشته که دروس زبان انگلیسی، ادبیات،ریاضیات و.... را در میان دروس حوزه تدریس نمایید. نمی دانستم مرحوم یثربی به وی لقب شیخنا الفاضل داده است.

بارها دیده بودم نه در دانشگاه که در سطح شهر هم با دانشجوهایی که مشکل خانوادگی و... دارند وقت می گذارد و گفتگو می کند و آنها را راهنمایی و کمک می کند. شاید راضی نباشد که بگویم اما دانشجویی که نمی توانست موبایل بخرد و به نظر اسلامی بدلیل مشکلاتی داشتن گوشی موبایل برایش لازم بود، خودش اقدام به خرید سیم کارت و گوشی برای دانشجو کرد. حتی یادم است یک بار که با هم بودیم کارت شارژ برایش خریده بود و کدش را برایش می خواند.

دیشب که به دعوت دوستان انجمن اسلامی دانشگاه کاشان بعنوان میهمان به همراه استاد در جلسه نقد بررسی عملکرد اقتصادی دولت شرکت کردم. وقتی مجری به نشانه احترام به استاد خیر مقدم گفت و دانشجوها کف ممتدی به افتخار استاد زدند بغض سنگینی گلویم را فشرد اما خودم را با خواندن اطلاعیه بسیج دانشجویی سرگرم کردم.

وقتی دانشجوی بسیجی به نشانه اعتراض در پایان سوال شفاهی خود گفت چرا آقای اسلامی را به دانشگاه راه داده اید، حالم گرفته شد اما با گوش دادن به سخنرانی سعید شیرکوند خودم را مشغول کردم. بیچاره نمی دانست همان کسانی که یادش داده اند چنین حرفهایی را بزند روزگاری در کلاس درس امام شناسی و تحلیل سیاسی استاد شرکت می کرده اند.

اما وقتی یکی از دوستان عزیز انجمن در دفاع از حضور استاد در جلسه با صدای بلند خطاب به دانشجوی بسیجی گفت که نه شما که حتی دکتر ساداتی نژاد (رئیس دانشگاه) هم نمی تواند استاد اسلامی را بعد از ۲۵ سال به دانشگاه راه ندهد و سالن از تشویق ممتد و چند دقیقه ای دانشجوها منفجر شد، لبم را بر هم فشردم و زبانم را  گاز گرفتم که مبادا سایر مدعوین که کنار من در ردیف جلو صندلی نشسته اند اشک ناراحتی من را شاهد باشند.

اشکی نه برای استاد و غصه برای اینکه شاید او ناراحت باشد که روح استاد بسیار بزرگ تر و اهنین تر از آن است که این موضوعات ساده خللی در اراده او وارد کند که گریه برای آیندگان، گریه برای جوانان، گریه برای انقلاب و همه و همه. حتما می پرسید چرا گریه؟ دانشجوی جوانی که اسلامی و برخورد او را ندیده است. دوستی و رفاقتش با دانشجویان را ندیده است. خلوص و پاکی و در عین حال سیالیت و آزادی او و وابسته نبودن به هیچ چیز و هیچ جایی را ندیده است با دیدن برخی روحانی نماهای متکبر و واعظان غیر متعظ و غیر متقی و وابسته به معیشت، به روحانیت و اسلام بد بین می شود، به نظام و انقلاب بد بین می شود، داشته های خود را منکر و به دشمنی با گذشته های خود بر می خیزد. نمی داند اینها که اند و چقدر با اسلام و انقلاب بیگانه. نمی داند انقلاب افرینان و فرزندان حقیقی امام و انقلاب امروز به اتهامات مختلف به گوشه ای رانده شده اند و اینها میراث خوارند. نمیداند جمهوری اسلامی ما با چنین افراد و رفتارهایی بیگانه است. نمی دانند چه کسانی خون دل خورده اند تا این سفره پهن شود و چه کسانی به راحتی بر سر سفره نشسته اند و به هم تعارف می کنند...!؟

اشکی نه برای استاد که برای سرنوشت و آینده فعالیت ما و دوستانمان در دانشگاه که اکنون عنوان استادی را یدک می کشند. دوستانی که زمانی کانال و رابط اصلاح طلبان در دانشگاه و پشتوانه حرکت اصلاحی شهرستان در دانشگاه کاشان محسوب می شده اند و خود زمانی مفتخر به شاگردی شیخ بوده اند اما اکنون در سکوت و آرامش فعال! به سر می برند. چرا باید اینگونه باشد که با سکوتشان همرنگ جماعت شوند و عده ای دانشجوی بی پناه و آنهم غیر بومی مدافع استاد در دانشگاه باشند؟  

اشکی نه برای استاد که برای دانشجو و دانشگاهیان که عده ای با بی تدبیری چگونه آنان را از فیض حضور استاد محروم می کنند، که برای فرهنگ و هویت علمی کشورمان که کار نابلدان نابخرد با حماقت و جهالت چه بر سر آن می آورند، که برای دانشگاه و جامعه دانشگاهی مان که عده ای ناصادق با بی برنامگی و به خیال خام خود برای تسویه حسابهای سیاسی آنرا دستخوش چه اتفاقات و بقولی تحولات ناباورانه و تاسف باری می کنند.

در پایان جلسه سخنران مدعو دکتر سعید شیرکوند به اسلامی خیر مقدم گفت و از او تشکر ویژه کرد و از حضورش تشکر کرد و جلسه خاتمه یافت. دانشجوها دور استاد جمع شدند و با وی روبوسی و خداحافظی می کردند. یکی میگفت دلم برای صدا و صحبت کردنتان تنگ می شود. آن یکی به شیخ گفت استاد دلم خیلی برای دست دنتان تنگ می شود. یکی از دانشجویان که گفت دانشجوی جامعه شناسی هستم گفت استاد ما را به کی سپردی و رفتی و در پناه کی باشیم؟ یه دختر خانومی کنار ایستاد تا همه دانشجوهای پسر بروند و  او تنهایی در دل و خداحافظی اش را با استادش داشته باشد.

شیخ به یکی از بچه های انجمن گفت شما ناراحت نباشین. خودتون رو کنترل کنین. من دلم نمیخواد و راضی هم نیستم این کارا رو بکنین. من چیزی ندارم از دست بدم. برا خودتون مشکل درست میشه. 

در مسیر برگشت اسلامی حال و هوای دیگری داشت. مثل همیشه نبود. اخه اولین ترمی است که بعد از انقلاب درسی در دانشگاه ندارد. نمی خواهم بگویم انقلاب فرزندان خود را می خورد. حداقل اینجا صدق نمی کند. چرا که این تازه به دوران رسیده های نو کیسه، قرابت و وابستگی به انقلابی که امام(ره) پرچمدار و مروجش بود ندارند کما اینکه بعضاً حتی شاید سابقه ای در انقلاب هم نداشته باشند. دوست نادان که حتی برای خدمت ندانسته تیشه بر ریشه می زند و با خرابکاری و ندانم به کاری کشور را در موقعیت خاص قرار می دهد و فرزندان انقلاب را بایکوت می کند نمی تواند ادعای انقلابی بودن داشته باشد.

در فعالیتهای سیاسی ام گاهی با خودم می گویم تا اینجا بس است، به وظیفم ام عمل کرده ام، تا اینجا هم خیلی هزینه ها داده ام و....... . اما نگاهی به اسلامی می کنم که در کنارم است. از حرف خودم خجالت می کشم. درست است که حاضر نیستم برخی کارهای گذشته را دوباره تکرار کنم و برخی هزینه های بیخود و بی فایده را متقبل شوم اما آیا کار تا اینجا بس است؟ اینجایی که ایستاده ایم واقعاً جای ما اینجاست؟

خلاصه مطلب اگر بخواهم از اساتیدی که در زندگی خصوصاً در فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ام بر گردن من حقی دارند نام ببرم،باید اول همه و در راس آنها نام اسلامی را بنویسم. چرا که علی رغم اینکه افتخار شاگردی اش را در دانشگاه نداشته ام اما یکی از بزرگترین اساتیدم در همه زمینه ها بوده است و برای این است که نه برای ادای دین که انجام وظیفه ای درد دل مانند و برای خالی نمودن غصه هایی که بر دل سنگینی میکرد قصد کردم چند خطی را بنویسم.

به نظر من استاد همانطور که مراد و راهنمایش امام امت(ره)، همو که به تعبیر خودش نقش بسیار مهمی را در زندگی اش داشته است، زندگی کرد او هم در همان مسیر گام بر می دارد نه علقه و وابستگی به جایی دارد و نه دل در گرو مال و نان و نام و.... .

یادش بخیر، در ایام انتخابات مجلس ششم و پس از رد صلاحیت استاد توسط شورای نگهبان اطلاعیه ای از طرف اصلاح طلبان کاشان (جبهه دوم خرداد ان زمان) در حمایت از اسلامی و بر علیه رد صلاحیت ایشان توزیع شد که تیترش این بود: "خاتمی کاشان رد صلاحیت شد!" . واقعاً شیخ، خاتمی شهر ما بوده و هست و همانطور که با خاتمی دشمن و برخی دوستان نادان، ناجوانمردانه رفتار کردند؛ با شیخ هم در کاشان چنین رفتاری شد. وقتی در جلسات گروههای اصلاح طلب (چه در مرکز و چه در سطح استان) شرکت می کنم و ضعف تحلیل و یا حتی عدم توانایی سخنرانی و انتقال مطلب برخی از نامداران عرصه سیاست را می بینم، حسرت می خورم که چرا این رفیق همشهری ما خودش را وقف کاشان کرده و در محیط های بزرگتر کمتر ظاهر شده است. فقط دوستان و آشنایانی که با وی از نزدیک کار کرده اند و وی را می شناسند قدرت تحلیل و سخنرانی وی را بخوبی می دانند. البته به تازگی که وارد جبهه مشارکت شده بودم و در جلسات مرکز شرکت می کردم، آدم های با سابقه و قدیمی وقتی می فهمیدند از کاشان هستم  اکثراً سراغی از شیخ می گرفتند و تاکید داشتند سلامش را برسانم. کسانی که شاید باورم هم نمی آمد. شیخ می گفت برخی از اینها دانشگاه دانشجوی من بوده اند یا در فلان جا در دهه شصت با هم کار کرده ایم.

شاید بتوان اسلامی را (که به تعبیر یکی از مسئولین موسسه تنظیم و نشر آثار امام میکروکامپیوتر کلام و سخنان امام است) با توجه به روحیات، تفکر و شخصیت منحصربفردش در زمره مروجین اسلام ناب و در خط اول مبارزین با اسلام آمریکایی تعریف کرد.

بهترین چیزی که می تواند حسن ختام این پست باشد گوشه ای از سخنرانی ایشان پیرامون اسلام ناب و اسلام آمریکایی که در بین یادداشتهایم پیدا کرده ام و از مدتها پیش(حدودا ۱۰-۱۱ سال پیش) است و مختصات اسلام امریکایی را با تکیه بر سخنان امام را ترسیم می نماید: 

"اسلام امریکایی:

اسلام مستکبران، اسلام اشرافیت، اسلام ملاهای کثیف درباری، اسلام مقدس نماهای بیشعور حوزه ها و دانشگاه ها، اسلام ذلت و نکبت، اسلام پول و زور، اسلام فریب و سازش و اسارت، اسلام حاکمیت سرمایه و سرمایه داران بر مظلومین و پابرهنه ها، اسلام مرفهین بی درد، اسلام نفاق و التقاط، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت طلبان، اسلام مقدس نماهای متحجر، اسلام سرمایه داران خدا نشناس، اسلام رفاه و تجمل، اسلام فرومایگی، اسلام سیاست گریزی، اسلام ملکی و ملوکی."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  | 

دوست عزیز و فرهیخته ام حمید کارگر ، دبیر اسبق و دوست داشتنی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه کاشان مطلبی را تحت عنوان "با شهدا چه می کنیم؟!" را نوشته که خواندن آن را به دوستان شدیداً توصیه می کنم:

با شهدا چه می کنیم؟!

شنیدم که در کاشان، پیکر 3 شهید گمنام مهمان دانشگاه خواهد شد و نیکو بهانه ای است برای از شهدا گفتن و نوشتن.
ما مدتهاست که پیکر شهدامان را به "خاک" سپرده ایم و بسیاری از ما روش و منش شان را به "باد". و یادش گرامی شهید همت که می گفت شهدا را نه به خاک که به یاد بسپاریم! دریغا که "یاد" ما تاب در خود سپردن "یادگاری های خدا" را ندارد!
شهدا، جاودانه مردمی هستند که نام خاکی خویش فرو می نهند و نام از خداوند به امانت می گیرند و خدای را چنان عاشق خود می سازند که خود "دیه" آنان می شود و مقرر می فرماید که به "بی مرگی" برسند و روزی خوران درگاه او باشند و نوربخش جان و جهان.
از آنان و از حماسه عظیمشان هرچه بگوییم و بگویند کم است اما با شنیدن خبر تدفین پیکر چند تنشان در دانشگاه، بهانه ای یافتم تا آنچه دیرگاهی است بر جانم سنگینی می کند را بازنویسم.
درست که جنگ بد است و گلوله بد است. اما وقتی به ما تحمیل شد، وقتی دشمن آمد که بماند، مردانمان ایستادند تا فصلی به نام "دفاع مقدس" شکل بگیرد و مرام و مسلکی به نام "فرهنگ شهادت" رخ بنماید و ما یادگارانی به نام "شهدا" را به ارث بریم.
بر این باورم که شهدا، بیت المال معنوی بشریتند. همان سان که دست اندازی -به قصور یا تقصیر- به بیت المال مادی مستوجب جزاست، متعدیان به بیت المال معنوی هم باید تاوان پس دهند.
اما ما گاه با شهدامان چنان می کنیم که شایسته عنوان قدرناشناسان و متعرضان به این میراث ارزشمند هستیم.
سال 1382 در دانشگاه فردوسی مشهد میزبان "هفتمین یادواره سراسری شهدای دانشجوی کشور" بودیم و من به عنوان نماینده دانشگاه در بخش فرهنگی ستاد برگزاری این یادواره، در کنار نمایندگان نهادهایی چون "بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس"، "بنیاد شهید"، "هیأت رزمندگان اسلام"، "لشکر 5 نصر خراسان"، "سازمان بسیج دانشجویی" و چندین و چند نهاد دیگر که به طور رسمی عهده دار پاسداشت و حرمت ورزی به شهیدان دفاع هشت ساله بودند و نیز ادارات شاهد و ایثارگر در سازمانهای مختلف شهری از جمله شهرداری، آموزش و پرورش، صدا و سیما و...قرار داشتم. تجربه ای ارزشمند و به یادماندنی بود که هنوز توفیق مکتوب کردن دستاوردهای آن را نیافته ام. اما مهمترین یافته ام از آن یادواره این بود که شهدا مظلومند!! بسیار مظلومند!!
 آنها که بیش از همه از شهید و شهادت سخن می راندند و شعار می دادند، کمتر مرد عمل بودند! آنها که بیش از همه وعده همراهی و همکاری می دادند، کمتر در صحنه حاضر بودند! آنها که خود را متولی شهیدان می دانستند، تنها مهمان تشریفاتی در روز همایش بودند! و آنچه دلسوزی، همت، ایده پردازی و تلاش بود، از سوی کسانی بود که با شهید و شهادت غریبه به شمار می آمدند!
آن تجربه –که امیدوارم به زودی بتوانم آن را بازشکافم- در کنار تدفین شهدا که در این سالها در هر کوه و کوی و محلی سنت شده است و انگار دیگر کسی در چرایی و چگونگی آن پرسش و کنکاش نمی کند، بهانه این یادداشت است که به راستی ما با شهدامان چه می کنیم؟!
بر این گمانم که قرار نیست شهدا ابزار دعوای حضرات شوند. قرار نیست شهدا مایه فخرفروشی برخی از ما شوند. جای شهدا در قلب اهل قبله است و حرمت نهادن به شهدا، احترام به انسان، اسلام و ایران است.
این گوی را می شود به میدان آورد اما نمی شود با آن بازی کرد!! بازی با این میراث ارزشمند، پیامدهای زیان بار سنگینی دارد. سنگین تر از آنچه در گمان آید.
عقل مدرن بشر امروزی، در روسیه، انگلیس، فرانسه، کره و.. هرجا که جنگی را پشت سر گذاشته، به این نتیجه رسیده است که باید حرمت قربانیان وطن را پاس داشت. و دیده ایم و شنیده ایم فضاها و بناهایی را که به احترام آنان تدارک دیده اند تا مهمانان در برابرشان تاج گل نثار کنند و مردم، فداییان وطن را ارج نهند و بدینسان هویت ساخته اند برای خویش.
ما اما، برخی مان، هرچند ناخواسته چنان می کنیم که شهید و شهادت به ابزاری مکانیکی در دکان سیاست بدل شوند و نقش پیچ و مهره ماشین قدرت را بازی کنند! نه آقایان! نه بزرگان! شما را به خدا چنین نکنید. بیایید به حرمت شهدا هم که شده، حریمشان را پاس بداریم و بی اندیشه آنان را به هر مکان و هر خیابان نیاوریم.
خیلی از جبل النورها جواب داده است اما هستند جبل النورهایی که بی چراغ و بی چراغبان مانده اند!
به باور من شهدا با دفن بی حساب و کتاب و بی تدبیر در هر پارک و تپه و دانشگاه و کارخانه و... وارد زندگی مردم نمی شوند. "الناس علی دین ملوکهم". وقتی که زندگی مسوولان بوی سنگر و جهاد و شهادت بگیرد، زندگی مردم هم با شهید و شهادت و شهود آمیخته خواهد شد.
شهدا را هرجا که می خواهید به خاک بسپارید اما شما را به خدا نگاهتان را شهیدگونه به زندگی بیندازید اگر صادقید.
به خیابانهای شهرها، به کوخها و به کاخها، به ماشینهای آخرین مدل و پاهای پر آبله، به شکمهای گرسنه، به سفره های گناه، به فرصت سوزی ها و بی تدبیری ها، به رانت خواری ها، به ریاکاری ها و مردم فریبی ها، به زراندوزی ها و تزویربازی ها، به وطن فروشی های از سر حماقت و جهالت، به سپردن ایران به کارنابلدان، به کنار راندن دلسوزان و آگاهان، به هویت فروشی و تلاشی فرهنگی و به هزار کوفت و زهر مار دیگر نگاه کنید. چقدر این زندگی ها با فرهنگ شهادت فاصله دارد؟
قرارمان عدالت بود. عدالت! اما؟... من شرمنده ام. به خدا قرارمان این نبود که امروز بعضی هامان می کنیم. هتلهای چند میلیاردی و برجهای آنچنانی در کنار کارتن خوابها، رزمندگانی که امروز کنار خیابان به گدایی ناچارند و اصالتهایی فراموش شده! چه جوابی داریم برای شهدا؟ حتی چه جوابی داریم برای شهدای زنده؟ جانبازانی که ابراهیم وار هشت سال در آتش نمرودیان سماع کردند و خم به ابرو نیاوردند. خوب جنگیدند و کم نیاوردند اما امروز انگار جایمان را تنگ کرده اند! رادمردانی که تاریخ به احترامشان به پا خواهد خواست اما ما می گوییمشان که: "چرا رفتید؟ مگر ما گفتیم بروید که منتش را سر ما می گذارید؟". جانبازانی که به اندازه "سفره" های بی حساب و کتاب بعضی از ما، "سرفه" های با حساب و کتاب دارند. ما مدتهاست که برادران شهید و جانبازمان را یوسف وار به چاه فراموشی سپرده ایم.
از پیکر پاک شهدایمان، پیکهای تبلیغاتی نسازیم. باور کنیم و به همه بباورانیم که شهید حرمت دارد.
اماممان گفت که "شهدا چشم و چراغ این ملتند" و زهی تأسف که ما فقط این جمله را به عنوان تزیینی بر بالای نامه های اداری مان به کار گرفته ایم!!
بیایید شهدا را در همان مزارها و بهشتهای شهدای شهرهامان دفن کنیم اما از گلدسته های زندگی مان اذان فرهنگ شهادت بگوییم. شهدا را به خاک بسپاریم اما غبار خاک از جامعه مان بگیریم که بی گمان در این مسیر مسوولان باید پیشگام باشند. و صد البته این پیشگامی به شعار خدمت دادن و نان از شهادت خوردن نیست! به تظاهر و عوامفریبی نیست! به سخن گفتن از عدالت و ساده زیستی و جهاد، و در عمل با بی برنامگی و بی تدبیری شهر و کشور را به عقب راندن نیست! که شهدا از وطن خویش با جان خود دفاع کردند و حاضران باید با تدبیر خویش از مام وطن پاسداری کنند.
یادش به خیر در یکی از شبهای قدر در کاشان، دعای ابوحمزه را در جمعی زمزمه می کردیم که  رزمندگان دفاع مقدس بودند و لا به لای دعا، ذکر خیرشان از رفقای شهیدشان بود و من مجذوب بودم و دل سپرده آنچه می شنیدم. آن شب پیش از سحر با یکی دو نفر از آنان راهی دارالسلام شدم. دیدم که یکی از آن ماندگان، چفیه ای را که تا آن هنگام بر دوشش ندیده بودم همراه خود کرده بود و می بویید. استفاده او از چفیه اش نه شعاری و نمایشی که در تاریکی نیمه شب و تنها در جمع دوستان شهیدش بود. بر دفنگاه هر شهیدی درنگی بود و یادکردی. آنجا سر به احترام سرداران و سرافرازان فرود می آوردیم که راه را با سر انگشت نور نشان می دادند. هنوز هم عطر خوشی دارد خاطره آن شب برایم.
در بهشت شهدای همه شهرها چنین است. "شهد" می چشانند و "شهود" می بخشند. و البته که هرکس از این وادی نور به اندازه ظرفیتش جام بر می گیرد.

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط صادق صدق گو  |